ادامه شعر زیبا و عشقولانه ی کوچه یادگاری ماندگار از فریدون مشیری
........................................................................... کوچه یادم آید:تو به من گفتی! از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه ی عشق گذران است. تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است. تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن! ....................................................................... با تو گفتم: حذر از عشق؟ حذر از عشق؟ ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم باز گفتم که:توصیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوتنم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت! اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم ................................................................. رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم! بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط حمید
|
من حميد متولد 16تيرماه1370هستم.اميدوارم از بازديد وبلاگ من لذت برده باشي. با آرزوي سلامتي و موفقيت براي یکان یکان شما بازدیدکنندگان پاتوقی جان. اگه اومدی خوشحال میشم یه نظر هم بدی... برای آگاه شدن از به روز شدن وبلاگ میتوانید در خبرنامه وبلاگ عضو شوید.